کد خبر: 14363 | تاریخ انتشار: ۱۵:۵۶:۳۰ - شنبه ۲۲ آبا ۱۳۹۵ | بدون نظر | |

مرور خاطرات یک مددکار اجتماعی در روزنامه اعتماد؛ “فرمانفرماییان مددکارانه زندگی می‌کرد”

img_1139بدترین صحنه‌ای که در دوران دانشجویی دیدید چه بود؟
«(سکوت طولانی)… سخت‌ترین… مرگ آدما… از این تلخ‌تر چی هست؟»
صدها دختر و پسری که ماه‌های نخست دهه ۵٠ در رشته خدمات اجتماعی پذیرفته شدند و روی گواهی تحصیل‌شان، عنوان «مددکار اجتماعی» مهر شد، از مشاهدات دوران کارورزی و مددکاری خود خاطرات تلخ و شیرین فراوان دارند. آنچه امروز از دهه ۵٠ به یاد بسیاری از تهران‌نشین‌های آن دوران مانده، رفاه نسبی لایه‌های متوسط و مرفه جامعه است. اما این دختران و پسران دانشجوی رشته خدمات اجتماعی دهه ۵٠، امروز که همگی به میانسالی رسیده‌اند، آن روزها شاهدان منصف لایه‌های متراکم فقر بودند در حاشیه‌های تهران مرفه و سایر شهرها. فقر و دردی که در سایه رفاه اقلیت متوسط، اصلا قرار نبود به حساب بیاید. هوشنگ کیالاشکی؛ متولد ١٢ فروردین ١٣٢٨ روستای «لاشک» از توابع نور و کجور، امروز با مو و سبیل سپید از گذر زمان، یکی از این صدها دانشجوی رشته خدمات اجتماعی است که…
«محل تولد من در دامنه البرز و منطقه‌ای خوش آب و هواست و من دوره کودکی و نوجوونی رو در دل طبیعت گذروندم ولی برای دبیرستان اومدم تهران.»تهران دهه ۴٠ که قدم‌های بی‌اطمینانی به سمت مدرن شدن برداشته بود، تهرانی که کوچه باغ داشت و اُرُسی اما می‌خواست ادای کوچ به سمت مدرن بودن دربیاورد و همین ریاکاری نهفته در کالبد و آشکار در سیمای شهر بود که آدم‌هایش را هم وامی‌داشت تعریف دیگری از زندگی پیدا کنند.  «تهران، اون زمان آنقدر بزرگ شده بود که اطرافش‌رو، روستاها و محله‌های قدیمی رو می‌بلعید. دبیرستان ما ایستگاه قلهک بود. در همون قلهک، چند صد متر که برین، می‌رسین به حسن‌آباد زرگنده که اون زمان، به‌شدت مستعد آسیب‌های اجتماعی بود و حتی ما از رفتن به اون منطقه منع شده بودیم اما اگر می‌رفتیم هم، باید مواظب خودمون بودیم که بلایی سرمون نیاد. من توی همون محله حسن آباد زرگنده، دوستایی داشتم. پسرهایی که با نون کارگری پدرهاشون بزرگ می‌شدن. . . اون موقع، شمرون، خونه‌های اعیانی داشت اما همون شمرون، چیذر و امامزاده قاسم هم داشت. برِ خیابون و از ایستگاه زرگنده به سمت تجریش، سفارت انگلیس و سفارت شوروی رو داشتی اما پشت سفارت انگلیس، رودخونه‌ای بود که کنار رودخونه، همه حاشیه‌نشین بودن. روی تپه‌های پشت بولینگ عبده (مجموعه فرهنگی ورزشی شهید چمران) خانواده‌هایی زندگی می‌کردن که شغل تمام مردها، رفتگری بود. همه، رفتگرای همون محلات بودن و خانم‌هاشون هم می‌رفتن خونه‌های مردم کار می‌کردن. روبه‌روی این تپه، الهیه بود با خونه‌های دو سه هزار متری که آقای مسعودی (بنیانگذار روزنامه اطلاعات) و عمیدی نوری (از موسسان اتحادیه مطبوعات ایران) همونجا زندگی می‌کردن.»چهار سالی که کیا در دبیرستان دولتی «جم» گذراند، نخستین بازتاب از سایه‌های محو و پررنگ فقر فرهنگی و اقتصادی در زوایای تاریک پایتخت برای این روستازاده نوجوان به نمایش درآمد. فقری که فقط در ناچیز بودن شمار اسکناس و سکه در دست و جیب آدم‌ها خلاصه نمی‌شد و به سایر لایه‌های زندگی هم سرک می‌کشید.
«اون زمان قبولی کنکور بچه‌های مدارس ملی خیلی بالا بود ولی چون وضع مالی پدرم خیلی خوب نبود، من به یک مدرسه دولتی معمولی می‌رفتم که شهریه‌اش خیلی کم بود و سطح علمی بالایی نداشت. مدرسه ما جای بچه پولدارا نبود، اصلا. و قبولی کنکور نداشت چون بچه‌ها پولی برای کلاس کنکور و معلم خصوصی نداشتن.» آشنایی با حاشیه نشین‌های زرگنده و تپه‌های قلهک و قیطریه، مسیر سال‌های بعد دانش‌آموز رشته ریاضی را روشن کرد. «از دوره دبیرستان به مسائل سیاسی، اجتماعی علاقه‌مند بودم و کتاب‌های سیاسی، اجتماعی می‌خوندم. سال ۴٩ که رفتم سربازی، واقعه سیاهکل اتفاق افتاد و من که فقر و اختلاف طبقاتی رو از دوران کودکی‌ام دیده بودم، از مبارزان سیاهکل حمایت کردم….»
چرا رشته مددکاری را انتخاب کردید؟
«در دوره سربازی، تعداد زیادی از سربازها دانشجوهای سیاسی اخراجی بودن. حرف‌هایی که توی خوابگاه می‌شنیدیم ما رو برد به سمت تفکرات اجتماعی، سیاسی و تصمیم گرفتم رشته دانشگاهیم چیزی باشه که با زندگی مردم گره خورده. می‌خواستم با مردم ارتباط داشته باشم و هرکاری از دستم برمیاد براشون انجام بدم. دوران سربازی واقعا من رو تغییر داد. به جای خوندن کتاب‌های کنکور، کتاب‌های با موضوع سیاسی و اجتماعی می‌خوندم. کتاب‌هایی که اون زمان، قاچاق بود و از دستفروشای جلوی دانشگاه می‌خریدم…. خرمگس، انقلاب کوبا، جنگ شکر، اژدهای زرد (خاطرات مائو)…. سال ۵٢ برای رشته خدمات اجتماعی کنکور دادم. دانشکده خدمات اجتماعی هر سال فقط ۶٠ نفر می‌گرفت و مصاحبه خیلی سختی داشت اما دانشکده ارزونی بود و برای یک سال ٩٠٠ تومن شهریه می‌گرفت. خانم ستاره فرمانفرماییان، رییس و بنیانگذار دانشکده بود و آقای سلطانی معاون دانشکده که مصاحبه‌های ورودی رو هم انجام می‌داد.»زمان مصاحبه، روزهای چهارشنبه بود. مصاحبه‌ای برای محک زدن درجه حساسیت این دخترها و پسرهای جوان به درد مردم، درد پنهان و عمیق مردم. «کتاب صمدبهرنگی دستم بود و ریش فیدل کاسترویی داشتم. تا وارد اتاق مصاحبه شدم آقای سلطانی از من پرسید: طرفدار فیدلی؟ خندیدم. گفت کتاب صمد هم که دستته. کتاب می‌خونی؟ گفتم زیاد. بچه‌ها گفته بودن که زیاد از کتابای ممنوعه اسم نبرم. وقتی از کتاب‌ها پرسید، فکر کنم از آل‌احمد اسم بردم چون اجازه چاپ داشت. یک سوال پرسید که خیلی به دلم نشست. گفت اگر در یک مرکز، مددکار اجتماعی باشی و یک یهود بیاد، باهاش چه برخوردی می‌کنی؟ گفتم، فکر می‌کنم به این دلیل میام به رشته مددکاری که یهود و مسلمون و مسیحی، اول شامل تعریف انسانیت هستن و گرایشاتشون در مراحل بعدی اهمیته. برای من، یک مسلمون با یک مسیحی هیچ فرقی نمی‌کنه و هر دوشون نیاز به کمک دارن.» مردی که کیا جواب سوالش را داد و نمره قبولی گرفت، علی اصغر پاکدل سلطانی بود. در کتاب «پیشگامان مددکاری اجتماعی ایران» درباره‌اش نوشته‌اند: «متولد سال ۱۳۱۱ و از اولین گروه فارغ‌التحصیلان آموزشگاه خدمات اجتماعی که از همان آغاز به تحصیل در رشته مددکاری اجتماعی، حرفه‌اش، عشق زندگی‌اش بود.… سال ۱۳۴۱ در دانشگاه کلیولند به تحصیل مددکاری اجتماعی در دوره فوق‌لیسانس پرداخت. در بازگشت به ایران، تا مدت‌ها، معاونت امور آموزشی دانشکده خدمات اجتماعی را بر عهده داشت. سال ۱۳۵۷، خانه‌نشین شد و در کنج عزلتش در لواسان به پرورش گل و گیاه روی آورد. تا اینکه دانشجویان سابق که از حال و هوای زندگی استاد آگاه بودند، او را از کنج خانه به مدرسه آوردند…. سال ۱۳۸۲ بیماری بالا گرفت و سرانجام در حین کارآموزشی در دانشگاه از پای درآمد.»
روزهای دانشگاه شروع می‌شود. ماه‌های اول و سال دوم و آغاز «کارورزی». درسی که قرار بود «مددکار» بسازد. کارورزی، یعنی معرفی و مراجعه به «مرکز رفاه» تعیین شده از سوی دانشگاه در منطقه و محله‌ای خاص. (سرای محلات امروز، نمونه‌های کوچکی از مراکز رفاه است) گاهی هم مرکز رفاه در کار نبود و دانشجو باید کارورزی خود را در مکانی مثل بیمارستان یا مدرسه یا زندان یا کارخانه می‌گذراند. اما ماحصل تمام مراجعات، گزارش دهی و تلاش برای حل مشکل آدم‌هایی بود که در فهرست واژگان مددکاری، «مددجو» نامیده می‌شدند. دختران و پسرانی که رشته مددکاری را انتخاب می‌کردند، اغلب‌شان، بیگانه با درد مردم نبودند. تصاویری که پیش از دوران دانشجویی یا آغاز کارورزی شکار کرده بودند، به آنها یاد داده بود که رنگ زندگی بسیاری از آدم‌ها، شفاف و یکدست و بی‌خش نیست. «سال اول دانشگاه، ١٣ روز عید رو با دوستم رفتیم روستاهای شمال رو گشتیم. تابستون همون سال رفتیم روستاهای خراسان، از سرخس تا مشهد. اون موقع، ولیان، استاندار خراسان بود. رسیدیم مشهد و روی تمام دیوارا علیه شاه و ولیان شعار نوشتیم. تابستون سال دوم، رفتیم روستاهای نهاوند. سال ١٣۵٣، خانی آباد توی آب فرو رفت. آب فاضلاب تهران از خونه‌های خانی آباد بیرون زده بود. خیلی از خونه‌هایی که توی چاله بود فرو ریخت و خراب شد و وسایل زندگی مردم توی فاضلاب غرق شد. یک مقام آن زمان دستور داده بود توی محوطه نمایشگاه بین‌المللی چادر بزنن و اهالی خانی آباد رو اونجا اسکان بدن تا خونه‌ها رو بازسازی کنن. هنوز کارورزی ما شروع نشده بود. با دوستم رفتیم خانی‌آباد. وسط اون گل و آب و خونه‌های خراب شده، بچه‌ها مشغول بازی بودن. به بچه‌ها گفتیم ما دانشجوی مددکاری هستیم و می‌خواهیم بدونیم اینجا چه اتفاقی افتاده. ما رو تحویل نگرفتن. اون نخستین درس بود که بفهمیم در مددکاری، مهارت عملی خیلی مهمه.»
این آدم‌ها، این بچه‌ها چقدر با شما فرق داشتند؟
«خیلی زیاد… با وجود اینکه من پسر کسی بودم که برنجکاری داشت اما درآمدش به سال نمی‌رسید و بارها از بانک کشاورزی وام می‌گرفت و در دوره نوجوونیم، کنار زنی کار می‌کردم و غذا می‌خوردم که نوزاد ١٠ روزه‌اش رو به کولش می‌بست و می‌اومد سرِبرنجکاری و اگر نمی‌اومد گرسنه می‌موند…. من که روستازاده بودم، اهالی خانی‌آباد رو خیلی خوب درک می‌کردم. فقر اونا، فقط فقر اقتصادی نبود. فقر اقتصادی و فرهنگی در کنار هم، کشنده است. (سکوت) به فکرمون رسید بریم با بچه‌ها فوتبال بازی کنیم. خودمون هم خیلی بزرگ‌تر از اونا نبودیم. آخرش رفیق شدیم و نشستیم به حرف زدن. به یکی از بچه‌ها گفتم شما بی‌خانمان نیستین. یکی از اون بچه‌ها، یک پسر دبیرستانی که هنوزم چهره شو یادمه، گفت همین دولتی  که دستور داده ما رو توی نمایشگاه جا بدن و برامون خونه بسازن، عامل خراب شدن خونه‌هامونه…. چقدر بغض و کینه این آدما از سیستم زیاد بود….»بیمارستان قلب شهید رجایی که آن زمان به نام بیمارستان ملکه مادر معروف بود، شد نخستین محل کارورزی کیا، به مدت یک سال، یک روز درمیان. «یک روز اومدم اتاق رییس مددکاری. دیدم آقایی نشسته و به زبون روستایی ناله و گریه می‌کنه و توی سرش می‌زنه. بچه‌اش زیر عمل مرده بود و برای آوردن بچه به شهر و هزینه درمان، گاوش رو فروخته بود. حالا، هم بچه‌اش رو از دست داده بود و هم گاوش رو. من این رو خیلی خوب درک می‌کردم و ناله‌های اون مرد تمام سلول‌های بدن من رو درگیر کرده بود. به رییس مددکاری گفتم من می‌تونم به این مرد کمک کنم تا از این بحران عزا در بیاد. گزارش نوشتم و طوری شد که هزینه برگشت به روستا و مراسم عزاداری رو بهش دادن.» ماه‌های پایانی ترم چهارم، روی کاغذی در راهروی دانشکده، اسم کیا را کنار مرکز رفاه محله سلیمانیه – جنوب شرقی تهران – نوشته بودند. دومین تجربه کارورزی؛ ٣ ماه تابستان ۵۴. این‌بار تهیه گزارش‌های میدانی از مشکلات اهالی محل هم اضافه شد. « می‌رفتیم جلسات اولیا مربیان برای بررسی مشکل خانواده‌ها در مدارس. آسفالت کوچه مشکل داشت، یک کوچه برق و آب نداشت، اهالی اعتراض می‌کردن و می‌رفتیم باهاشون صحبت می‌کردیم و می‌گفتیم باید نامه‌های جداگانه برای شهرداری و اداره آب و برق بنویسین و یک نماینده تعیین کنین که نامه‌ها رو به دست دولت برسونه. اون موقع برق مجانی خیلی مد بود. یک سیم لخت می‌انداختن زیر تیر برق و سیم رو می‌کشیدن تا خونه‌هاشون….  خاطرات ما مددکارا هیچ‌وقت از بین نمیره. یکی از مدیرای بهزیستی به من می‌گفت یک روزی بنویس که مددکارا از چه سنی آسیب می‌بینن…»
به یاد آوردن اتفاقات ۴٠ سال قبل، ساده نیست. شاید بشود شبحی از یک اتفاق، یک مواجهه، یک تصویر متحرک را در ذهن بازسازی کرد و به کلام رساند اما جزییات، قطعا گم باقی می‌ماند. کیا، سومین تجربه کارورزی خود را در دروازه غار و گودها و حلبی‌آبادها گذراند. تلاش برای یادآوری جزییاتی از واقعیت محروم‌ترین مناطق تهران چندان فایده‌ای نداشت. آنچه روایت شد، کل از تمام کالبد بود. «فاصله میدون شوش تا راه آهن، گود بود. ماشین اونجا نمی‌رفت. ۶٠ تا پله می‌خورد زیرِ زمین و اون پایین، خونه بود. خونه‌ها مثل غار با کوچه‌های تو در تو. زمین رو کنده بودن و در و پنجره برای اون دخمه‌ها درست کرده بودن. نم و رطوبت دخمه‌ها وحشتناک بود و آدما اونجا می‌لولیدن؛ بچه‌ها، معتادا، جاهل و آدمکش…. کمتر از هزار خانوار اونجا نبود. من تا قبل از کارورزی، دروازه غار نرفته بودم اما اسمش رو شنیده بودم. زمان سربازی، یکی از بچه‌ها، بچه دروازه‌غار بود. اعتیاد رو ترک کرده بود و درس خونده بود و امروز از چهره‌های شناخته‌شده است. اون برای من از مردم دروازه غار می‌گفت. از اینکه چقدر فقیرن، چقدر مشکل دارن، چقدر اون محل آلوده است. این پسر، قبل از سربازی، هرویینی بود. ….  قبل از میدون توپخونه، ١٠٠ متر به طرف شرق، یک کوچه بود. داخل اون کوچه، گود عرب‌ها بود؛ یک پله از دروازه غار هم عقب‌تر. خانی‌آباد قدیم هم توی همین منطقه بود. اون‌طرف‌تر هم از کنار کشتارگاه تا پایین، همه فقیر نشین بود.»
چه چیزی در دروازه غار دیدید؟
«میگن غریزه مادری خیلی قدرتمنده. ولی من توی دروازه غار دیدم که فقر و آسیب، غریزه مادری رو مختل کرد…. قرار بود بریم بازدید منزل زنی که هرویینی بود و شوهرش هم از اعتیاد مرده بود و با پسر ١٠ ساله‌اش، کنار کوچه، زیر دومتر نایلون زندگی می‌کرد. مددکار مرکز رفاه به ما گفت اگر تشخیص دادین مادر صلاحیت نداره، بچه رو ازش بگیرین. احتمالا این زن شک کرده بود که ممکنه بچه شو ازش بگیرن. فردا که رفتیم، مادر و بچه اونجا نبودن. زنگ همسایه رو زدیم. همسایه معتاد نبود و توی دروازه غار به ندرت، خیلی به ندرت زن یا مردی رو می‌دیدی که معتاد نباشه. همسایه گفت دیر اومدی پسرم، از چنگتون در رفت و گفت که این زن، بچه ١٠ ساله رو هم معتاد کرده بود و بچه وارد خرید و فروش مواد شده بود تا از درآمد اون بچه، خرج مواد جفت‌شون تامین بشه. چند ماه بعد، این زن اومد مرکز رفاه و من اونجا دیدمش. گفتن این همون زنه. ازش…. نمیگم نفرت، چون غلطه. ولی…. چرا. واقعا نفرت پیدا کردم…..»
دوران کارورزی کیا در دروازه‌غار طولانی نیست. به قد عمر یک تابستان. تفاوت این دوره کوتاه اما با آن دفعاتی که با انتخاب شخصی از روستاها و محلات آسیب خیز سراغ می‌گرفت، این بود که این‌بار، مشاهده باید به راه‌حل گره می‌خورد. «فقر» باید حل می‌شد. برای یک معادله هزار مجهولی چه راه‌حلی وجود دارد؟ «اون مردم به‌شدت فقیر بودن. ما توی خونه‌های دروازه‌غار دنبال یخچال و تلویزیون نمی‌گشتیم. کل وسایل زندگی، یک دست رختخواب داغون با جای سوختگی‌های فراوون بود و یک تیکه زیلو. به ندرت شغل رسمی داشتن. هیچ محل تفریحی برای بچه‌ها نبود. بچه‌ها توی اون کوچه‌های کثیف، با توپ ماهوتیای کهنه بالای شهریا بازی می‌کردن. آلودگی و فساد در این منطقه به‌شدت زیاد بود. بعدها که در مرکز روانپزشکی، مددکار بودم یک بیمار خانم داشتم، معتاد بود و بچه دروازه غار. پرسیدم چرا معتاد شدی؟ تعریف کرد که شوهرم معتاد بود. صبح که می‌رفت سرِکار، یک تیکه از موادشو می‌گذاشت توی جیبش. بعدها فهمیدم عمدا این کار رو می‌کرده. من از سرِ کنجکاوی جیباشو گشتم و مواد رو پیدا کردم. با خودم گفتم این چیه می‌کشه و آنقدر لذت می‌بره؟ وقتی فهمید منم معتاد شدم، گفت حالا میری خودت خرج اعتیادتو درمیاری…»قرعه کارورزی جدید به نام «حلبی‌آبادها» افتاد. این اسم، امروز فقط یک «اسم» است. دهه ۵٠، حلبی‌آباد هویتی دردناک داشت. برای ما، امروز، قابل درک نیست که زندگی در یک فضای ساخته شده با ورق‌های حلبی یعنی چه. اصلا اسم این روز و شب شدن در این فضای دو متری، چیست؟ «زندگی»؟
«دانشجوی سال ۴ بودم که گفتن برای یک برنامه خاص، چند تا دانشجو می‌خوان. برنامه، تحقیق و آسیب‌شناسی مناطق حاشیه‌نشین بود تا به جای حلبی‌آباد، شهرک بسازن. اون موقع، تهرون پر بود از حاشیه‌نشین. حلبی‌آباد داشت تماشایی. دولت‌آبادی که امروز می‌بینی، از بقایای حلبی‌آباده. حاشیه خانی‌آبادنو پر بود از دخمه‌های حلبی. روبه‌روی کوی سیزده آبان، ده برابر دروازه‌غار، حلبی‌آباد بود…. حلبی‌آبادا موقعی شکل گرفت که کارخونه ایران ناسیونال و ارج ساخته می‌شد و بورژوازی وابسته، به سرعت در حال رشد بود…. . . بالای شهریا قوطی ١٧ کیلویی روغن جامد رو دور می‌ریختن. کشاورز و کارگر مهاجر از روستا که حالا شده بود حاشیه نشین، این قوطیا رو جمع می‌کرد یا از چوبکی‌ها (فروشنده‌های دوره‌گرد شوینده‌های سنتی) می‌خرید و کل قوطی رو می‌برید تا به صورت یک ورق در می‌اومد و ورق‌ها رو با سیم به هم وصل می‌کرد و این ورق‌ها می‌شد دیوار، می‌شد سقف، می‌شد چهار دیواری. حداکثر دو متر در دومتر… برای روشنایی حلبی‌هاشون هم برق می‌دزدیدن…. یکی از اهالی حلبی‌آباد برام تعریف کرد که وقتی رسید تهرون، فقط یک تیکه نمد داشت که اگر روی نمد می‌خوابید، تمام قدش روی نمد جا نمی‌گرفت. امروز شما به چنین آدمایی میگین کارتن‌خواب….» کیا نمی‌داند عکس‌های حلبی‌آباد را کجا گذاشته. تصاویری که مخفیانه و در اثنای حرکت اتومبیل با دوربینی پنهان زیر یک تکه پارچه ثبت شد.  «ساواک اگر دوربین رو می‌دید بازداشت می‌کرد چون ما می‌تونستیم این عکسا رو از طریق دوستامون بفرستیم خارج و خوراک خوبی بود برای بچه‌های کنفدراسیون تا شاه رو افشا کنن. توی همون گشتی که زدیم و من عکس گرفتم. . . فکر کنم… کمتر از ٨٠٠ خانوار نبودن… ٨٠٠ دخمه حلبی…»انقلاب، مسیر زندگی همه آدم‌ها را تغییر داد. ستاره فرمانفرماییان؛ بنیانگذار رشته مددکاری اجتماعی از ایران رفته بود و دانشجویانی که از موسس انتقادناپذیر دانشکده خدمات اجتماعی، «مددکار» بودن را یاد گرفته بودند، حالا باید روی پای خود می‌ایستادند.
فکر می‌کنید عنوان درستی برای خانم فرمانفرماییان انتخاب شد؟ بانی رشته مددکاری در ایران؟
«فرمانفرماییان خودش هم در دانشکده تدریس می‌کرد. عاشق کارش بود. زن توانمندی بود و برای مددکاری کاری کرد که الان که ٣٧ سال از انقلاب گذشته، نمی‌تونن و نخواهند تونست که فرمانفرماییان درست کنن…. . یکی از دوستانم در یکی از روستاهای شهریار کارورزی می‌کرد. یک روز، خیلی زود می‌رسه به روستا، هوا تازه روشن شده بود و مرکز رفاه هنوز تعطیل بود. کنار مرکز رفاه یک مزرعه بوده و می‌بینه کسانی در مزرعه مشغول کارن. میره ببینه چکار می‌کنن، می‌بینه که خانم فرمانفرماییان با لباس کارگری، همراه با کارگرا مشغول وجین سبزیه…. یکی از دانشجوها بر اثر فقر خانواده مجبور بود کار کنه. از درس عقب موند و مشروط شد. فرمانفرماییان صداش کرد و گفت دو ترم مشروط شدی و طبق قانون باید اخراجت کنیم. چرا نمی‌تونی درس بخونی؟ پسر گفت من از خانواده‌ام یک دوتومنی هم نمی‌تونم کمک بگیرم و باید برم کار کنم و آنقدر از شدت کار خسته‌ام که بعضی وقتا سر کلاس درس خوابم می‌بره. فرمانفرماییان بهش کمک مالی کرد که دیگه کار نکنه و درس بخونه و الان…. . دیگه نمیگم چکاره است…. فرمانفرماییان مددکارانه زندگی می‌کرد. این خیلی مهمه. واقعا مددکار بود….»اگر سال ۴۶ که پدر کیا فوت کرد، برادر بزرگ‌تر راضی به ترک تحصیل نمی‌شد و شالیزارهای پدر را زیر بال نمی‌گرفت، معلوم نبود آرزوهای کیا با چه هویت و تصویری تعریف می‌شد. دانشجوی روستایی در تمام سال‌های تحصیل با دریافت ۴٠٠ تومان کمک هزینه شهرستانی بودن و ۴٠٠ تومان حق‌الزحمه تدریس پاره وقت در کلاس‌های بی‌معلم پایتخت، هزینه‌های زندگی‌اش را ساماندهی کرد تا که چند ماهی قبل از آغاز دهه ۶٠ با مدرک مددکاری وارد بیمارستان‌های روانپزشکی شد. نخستین حکم استخدام؛ شهریور ١٣۵۶، بیمارستان اسماعیلی . بیمارستانی که امروز، دیگر نیست و اسمش، خاطره شده در انتهای خیابان گیشا.
خاطرات این همه سال همراهی‌تان نمی‌کند؟ آزار‌دهنده نیست؟
« فکر می‌کنم در ظاهر، دیگران خیلی قبولم دارن، ولی وقتی به درونم مراجعه می‌کنم…. . من قبلا در تنهایی‌های خودم برای مددجو گریه نکردم، ولی الان گریه می‌کنم…. دو سال قبل از فلکه صادقیه می‌اومدم به سمت کلینیک. سه تا خانم جوون روی نیمکت نشسته بودن. روسپی بودن. یکیشون خیلی افسرده و خیلی داغون بود با تمام ویژگی‌های یک آدم افسرده مزمن… ۵ ماه نتونستم از اون مسیر برم. گاهی فکر می‌کنم ما مددکارا فقط فرسودگی جسمی داریم بر اثر گذر سن، یا فرسودگی روحی هم داریم؟…. یکی از مراکز رفاه در محله {…} بود. وقتی دخترهای مددکار می‌اومدن و برای ما درددل می‌کردن از اونچه دیده بودن، خیلی دردناک بود که یک انسانی به دلیل گرسنگی تن‌فروشی کنه و ما می‌گفتیم این پدیده سیستم‌های سرمایه‌داریه و دلداریشون می‌دادیم که باید مبارزه کنیم با این مشکلات. ولی الان که برای شما از اونچه در مسیر پیاده روی به محل کارم دیدم، تعریف می‌کنم، قفسه سینه‌ام می‌سوزه…. .»
اگر امروز از کارگران بازنشسته کارخانه «خاور» بپرسید، یادشان می‌آید که سال ١٣۶٧ مردی با قد متوسط و مو و سبیل جوگندمی و چشم‌های روشن که خودش را مددکار معرفی می‌کرد، موفق شد برای یکی از همکاران‌شان حقوق از کارافتادگی بگیرد.  «١۵ روز تعطیلی اجباری داشتیم. وقتی برگشتم کارگرا خبر دادن که یکی از تکنیسین‌ها رو اخراج کردن. گفتن بیمار روانی بوده و ازش امضا گرفتن که یعنی با میل خودش رفته. رفتم پیش قائم مقام کارخونه و گفتم کار شما غیرقانونی بوده. گفت از خودش امضا داریم. گفتم شما از یک بیمار روانی امضا گرفتی. گفت من برای آدم روانی اینجا کار ندارم. گفتم شما برای این آدم بیمه رد می‌کردی. صدام زدن و گفتن خانمی با شما کار داره. رفتم جلوی کارخونه و دیدم همسر اون کارگره. یک خانم ٢۶‌ساله با صورت زرد و لاغر که اصلا دندون توی دهنش نبود و معلوم بود چه تغذیه وحشتناکی داره. نشونی خونه‌اش رو گرفتم و گفتم فردا میام بازدید منزل. رفتم سلطان آباد، پایین اسلامشهر. یک اتاق اجاره کرده بودن و ٣ تا بچه داشتن. مرد افسردگی شدید داشت. نزدیک ظهر گفتن برای ناهار بمون. حواسم بود که خانم رفت درِ خونه صاحبخونه، در زد و دو تا تخم مرغ گرفت برای ناهار. گفتم ناهار نمی‌مونم و برمی‌گردم کارخونه. مرد متوجه شد و گفت ما چون یخچال نداریم تخم مرغامون رو میدیم صاحبخونه نگه می‌داره…. من ١٢ سال قبل توی دروازه غار و حلبی‌آباد می‌رفتم خونه‌هایی که یخچال نداشتن…. . . . اومدم کارخونه و به مدیر کارخونه گفتم این کارگر رو برگردون. مخالفت کرد. گقتم اگر برش نگردونی یک صندلی دو لوکس توی جهنم برای خودت خریدی. اگر اعتقاد داری، اگر مردونگی حالیت میشه، این کار نامردی بوده. اگر خدمت به کشور حالیت میشه، این کار خدمت به کشور نبوده. اگر بیرونش کنی باید منتظر مرگ زودرس و سوءتغذیه و آسیب و عقب موندگی بچه‌هاش باشی. گفتم من قول میدم بیمارستان اعصاب و روان بستریش کنم و اگر قابل درمان نبود براش ازکارافتادگی بگیرم که حداقل حقوق رو بگیره و گرسنه نمونه….»
کیا بعد از ١٢ سال مددکاری در بیمارستان‌های روانپزشکی و ١٨ سال مددکاری در کارخانه‌ها، رفت بیمارستان خاتم الانبیا. امروز، ١٢ ساعت کاری را در حضور نیمه وقت در بیمارستان ویژه جانبازان و خانواده شهدا و پذیرش مراجعان کلینیک مددکاری در یکی از خیابان‌های غرب تهران تقسیم کرده است. به دیوار سالن پذیرش کلینیک، پوستری از شاملو نصب شده با شعر شاعر.
«…. . و من با تو سخن می‌گویم…  نامت را به من بگو / دستت را به من بده / حرفت را به من بگو / قلبت را به من بده / من ریشه‌های تو را دریافته‌ام…»
یک روز کاری آقای کیا چطور تعریف می‌شود؟
«امروز ساعت ٨ و نیم رسیدم بیمارستان. ساعت یک و نیم بعد از ظهر فرصت کردم در حال راه رفتن، دو استکان چای بخورم. مادر شهیدی اومده بود که از بیمارای قدیمی بیمارستانه و درد جسمانی نداره. یک پسر داشته و همون یک پسر هم شهید شده و حالا این مادر مونده با یک دختر ۴٠ ساله مجرد. خونه شرایطی داره که این مادر چند بار در سال میاد بیمارستان بستری میشه. دختر هم این حس رو داره که پرستار مادره و نه فرزند. پیشنهاد دادم که برای مادر پرستار بگیریم تا دختر هم بتونه علاقه‌مندی‌هاش رو بیرون از خونه دنبال کنه و به تدریج، امید رو در این دختر زنده کنیم….»
«چرا ملت‌ها شکست می‌خورند» این کتابی است که مددکار ۵٧ ساله را مشغول کرده. آمد و رفت با وسیله نقلیه عمومی فرصت‌های جمع و جوری برای کتاب خواندن مهیا می‌کند. ساعت ٧ و نیم شب که دیگر کلینیک مراجعی ندارد، کیا عازم منزل می‌شود. برسد خانه، به عادت مالوف، یک چرت کوتاه و بیدارباش برای مطالعه و تحقیق تا وقتی عقربه‌های ساعت روی عدد ١٢ بایستد. «الان تنها تفریحم مطالعه است و گاهی سینما یا تئاتر. قبلا کوه می‌رفتم و برنامه منظم پیاده‌روی داشتم…. حالا دیگه…. خاطرات من به چه درد تو می‌خوره؟»

استفاده از این مطلب با ذکر منبع بلامانع است

ارسال نظر


آخرین موضوعات