کد خبر: 1817 | تاریخ انتشار: ۰:۰۰:۱۹ - جمعه ۲۸ بهم ۱۳۹۰ | بدون نظر | |

یک طنز از ایتالو کالوینو

ایتالو کالوینو (به ایتالیایی: Italo Calvino) ‏ (۱۵ اکتبر ۱۹۲۳ – ۱۹سپتامبر ۱۹۸۵) یکی از بزرگ‌ترین نویسندگان ایتالیایی قرن بیستم است.
بسیاری از آثار وی به زبان فارسی ترجمه شده‌است. او نویسنده، خبرنگار، منتقد و نظریه‌پرداز ایتالیایی است که فضای انتقادی آثارش باعث شده او را یکی از مهم‌ترین داستان نویس‌های ایتالیا در قرن بیستم بدانند.

_____

شهری بود که همه اهالی آن دزد بودند…!

شبها پس از صرف شام، هرکس دسته کلیدی بزرگ و فانوسی برمیداشت و از خانه بیرون میزد؛ برای دستبرد زدن به خانه یک همسایه ! وحوالی سحر با دست پر به خانه برمیگشت، به خانه ای که آن را هم دزد زده بود !!!

به این ترتیب، همه در کنار هم به خوبی و خوشی زندگی میکردند؛ چون هرکس از دیگری می دزدید و او هم متقابلاً از دیگری، تا آنجا که آخرین نفر از اولیمی دزدید…

داد و ستدهای تجاری و به طور کلی خرید و فروش هم در این شهر به همین منوال صورت میگرفت؛ هم از جانب خریدارها و هم از جانب فروشنده ها. دولت هم
سعی میکرد حق و حساب بیشتری از اهالی بگیرد و آنها را تیغبزند و اهالی هم به سهم خود نهایت سعی و کوشش خودشان را میکردند که سردولت را شیره بمالند و نم پس ندهند به اینترتیب در این شهر زندگی به آرامی سپری میشد. نه کسی خیلی ثروتمند بود ونه کسی خیلی فقیر و درمانده…!

روزی، چطورش را نمیدانیم؛ مرد درستکاری گذرش به شهر افتاد و آنجا را برایاقامت انتخاب کرد و شبها به جای اینکه با دسته کلید و فانوس دور کوچه هاراه بیفتد برای دزدی، شامش را که میخورد، سیگاری دود میکرد و شروع میکردبه خواندن رمان…

دزدها میامدند؛ چراغ خانه را روشن میدیدند و راهشان را کج میکردند و میرفتند…
اوضاع از این قرار بود تا اینکه اهالی، احساس وظیفه کردند که به این تازهوارد توضیح بدهند که گرچه خودش اهل این کارها نیست، ولی حق ندارد مزاحمکار دیگران بشود و هرشبی
که در خانه میماند، معنیش این بود که خانواده ایسر بی شام زمین میگذارد و روزبعدهم چیزی برای خوردن ندارد !!!

بدین ترتیب، مرد درستکار در برابر چنین استدلالی چه حرفی برای گفتن میتوانست داشته باشد؟ بنابراین پس از غروب آفتاب، او هم از خانه بیرونمیزد و همانطور که از او خواسته بودند، حوالی صبح برمیگشت؛ ولی دست بهدزدی نمیزد ، آخر او فردی بود درستکار و اهل اینکارها نبود.میرفت روی پل شهر میایستاد و مدتها به جریان آب رودخانه نگاه میکرد و بعدبه خانه برمیگشت و میدید که خانه اش مورد دستبرد قرار گرفته است…

در کمتر از یک هفته، مرد درستکار دار و ندار خود را از دست داد؛ چیزیبرای خوردن نداشت و خانه اش هم که لخت شده بود. ولی مشکل این نبود !چرا که این وضعیت البته تقصیر خود او بود. نه! مشکل چیز دیگری بود. قضیهاز این قرار بود که این آدم با این رفتارش، حال همه را گرفته بود!

او اجازه داده بود دار و ندارش را بدزدند بی آنکه خودش دست به مال کسیدراز کند. به این ترتیب، هر شب یک نفر بود که پس از سرقت شبانه از خانهدیگری، وقتی صبح به خانه خودش وارد میشد، میدید خانه و اموالش دست نخوردهاست؛ خانه ای که مرد درستکار باید به آن دستبرد میزد.

به هر حال بعد از مدتی به تدریج، آنهایی که شبهای بیشتری خانه شان را دزدنمیزد رفته رفته اوضاعشان از بقیه بهتر شد و مال و منالی به هم میزدند وبرعکس، کسانی که دفعات بیشتری به خانه مرد درستکار (که حالا دیگر البتهاز هر چیز به درد بخوری خالی شده بود) دستبرد میزدند، دست خالی به خانهبرمیگشتند و وضعشان روز به روز بدتر میشد و خود را فقیرتر می یافتند…

به این ترتیب، آن عده ای که موقعیت مالیشان بهتر شده بود، مانند مرددرستکار، این عادت را پیشه کردند که شبها پس از صرف شام، بروند روی پلچوبی و جریان آب رودخانه را تماشا کنند. این ماجرا، وضعیت آشفته شهر راآشفته تر میکرد؛ چون معنیش این بود که باز افراد بیشتری از اهالیثروتمندتر و بقیه فقیرتر میشدند.

به تدریج، آنهایی که وضعشان خوب شده بود و به گردش و تفریح روی پل رویآوردند، متوجه شدند که اگر به این وضع ادامه بدهند، به زودی ثروتشان تهمیکشد و به این فکر افتادند که چطور است به عده ای از این فقیرها پولبدهند که شبها به جای آنها هم بروند دزدی ؟!!!

قراردادها بسته شد، دستمزدها تعیین و پورسانتهای هر طرف را هم مشخص کردند: آنها چون ذاتا دزد بودند در همین قرار و مدارها هم سعیمیکردند سر هم کلاه بگذارند و هرکدام از طرفین به نحوی از دیگری چیزیبالا میکشید و آن دیگری هم از …

اما همانطور که رسم اینگونه قراردادهاست، آنها که پولدارتر بودند،ثروتمندتر و تهیدستها عموماً فقیرتر میشدند. عده ای هم آنقدر ثروتمندشدند که دیگر برای ثروتمند ماندن، نه نیاز به دزدی مستقیم داشتند و نهاینکه کسی برایشان دزدی کند ولی مشکل اینجا بود که اگر دست از دزدیمیکشیدند، فقیر میشدند؛ چون فقیرها در هر حال از آنها میدزدیدند.

فکری به خاطرشان رسید؛ آمدند و فقیرترین آدمها را استخدام کردند تااموالشان را در مقابل دیگر فقیرها حفاظت کنند، اداره پلیس برپا شد وزندانها ساخته شد…!

به این ترتیب، چند سالی از آمدن مرد درستکار به شهر نگذشته بود که مردم دیگر از دزدیدن و دزدیده شدن حرفی به میان نمی اوردند، صحبتها حالا دیگرفقط از دارا و ندار بود؛ اما در واقع هنوز همه دزد بودند…

ارسالی-کاربران

استفاده از این مطلب با ذکر منبع بلامانع است

ارسال نظر


آخرین موضوعات