کد خبر: 3246 | تاریخ انتشار: ۰:۰۱:۵۵ - دوشنبه ۴ ارد ۱۳۹۱ | ۲ نظر | |

خاطرات یک مددکار اجتماعی

 

مددکار اجتماعی باشی و مربی شیفت شب دختران فراری شوی تجربه های متفاوتی خواهی یافت تا آنکه فقط مددکار باشی. در لحظه هایی با این دختران غریب هستی که غربت شان تمام ساختمان را برمی دارد. وقت اداری به پایان رسیده و روان شناس و مددکار به خانه های شان باز می گردند که تو تازه از راه می رسی. سلام و خداحافظی ات با همکاران یکی می شود. در ً بخش اداری ساختمان را قفل می کنند و می روند تا فردا صبح. اتاق مربی شیفت شب، یکی از ۶ اتاق طبقه دوم ساختمان است. همان جایی که فقط دختران زندگی می کنند. خوب است که می توانی با بلوز و شلوار باشی تا فردا صبح، وقت رفتن.

با این پوشش مشغول کار بودن هم تجربه یی است. دختران زیادی در این ساختمان نیستند اما کنار آمدن با ویژگی های خاص و متفاوت رفتاری که دارند تمام انرژی ات را می گیرد. پرخاشگری، تنش، خودزنی، اعتیاد، دروغگویی، انحراف جنسی، سرکشی از مقرراتی که حتی خودشان برای ساختمان تعیین کرده اند، بی ثباتی در ادامه حرفه یی که برمی گزینند، افسردگی، ناتوان در ایجاد ارتباط صمیمی با دوستان و مسوولان و عدم تحمل زندگی یکنواخت، رفتار هایی است که کافی است چند روزی با این جمع باشی تا متوجه شوی.

شخصیت ضداجتماعی در طبقه بندی انواع اختلالات شخصیت جای می گیرد که ویژگی های بارز آن را در این دختران به سادگی می بینی.

در آسیب شناسی روانی گفته می شود این نابهنجاری غالباً منجر به محدود شدن شدید توانایی های فرد می شود تا جایی که به صورت انسانی مستقل، خودکفا و دارای بلوغ روانی در نمی آیند. آنان سال های بسیاری را در موسسه های درمانی و قانونی به ویژه زندان ها به سر خواهند برد (آسیب شناسی روانی تالیف سعید شاملو). اینجا هم یکی از همان موسسات درمانی قانونی است که قرار است دختران نابهنجار را نگهداری کند و ماندانا یکی از این دختران است.

گوشت اضافه و خراش های عمیق و جای سوختگی ته سیگار روی دستانش حواس تو را از همه جا پرت می کند. به دنبال علت این همه خشونتی که بر خود روا داشته می گردی.

۵ ساله بود که مادرش طلاق گرفت و بعد از ازدواج دوم دیگر نتوانست ماندانا را ببیند و مجبور شد دختر ۷ ساله را با پدر عصبی و پرخاشگر و معتاد تنها بگذارد. پدر بیکار بود و ماندانا نزد مادربزرگ رفت. از مدرسه اش که می گوید می فهمم در همان مدرسه یی درس خوانده است که من درس خواندم.

آدرس خانه مادربزرگ را در چهارصددستگاه پیروزی که می گوید شناختم و قلب من بود که به محله های کودکی ام رفت و این بار فقط تاریکی دید. من و این دختر پر از خشم و آسیب در یک کوچه و محله و مدرسه بزرگ شدیم؟ حتماً مادربزرگ های مان با هم به مسجد می رفتند و لابد پدر ماندانا یکی از آن مردان شروری بود که پدرم همیشه با تلخی از آنان یاد می کرد. شاید ماندانا از همان بقالی بادکنک و آدامس و توپ می گرفت که من می گرفتم و سال ها بعد، روی همان نیمکتی که من می نشستم و درس می خواندم می نشسته و تقلب ها و شعرهای نوشته ام را می خوانده. می گوید «بارها از مدرسه فرار کردم،» می دانم چگونه.

از روی دیوار دستشویی، دیوار کوتاهی به دور از دیدرس نگهبان مدرسه. مادربزرگ از دعواهای دو پسرش به ستوه می آید و به روستا برمی گردد و عموی ماندانا، او را به بهزیستی می آورد.

سال ها است که دختر بهزیستی شده و گاهی دلش هوای پدر می کند. ولی هر بار که نزد او می رود تنها چند روز با هم کنار می آیند. فرار شیوه زندگی او شده است. به خانه پدر مهمانی می رود اما فرار می کند.

از بهزیستی هم فرار می کند. از خیابان هایی که در آن پرسه می زند فرار می کند و به بهزیستی می آید. آرام و قرار ندارد چون هیچ گاه نه جای ثابت داشته و نه با آدم های ثابتی بوده است. همیشه محیط اطرافش ناخواسته تغییر کرده. با پدر و مادر بوده بعد بدون پدر. با پدر و ناپدری بوده بعد با مادربزرگ و عمو. مدتی با عمو و بعد خانه های بهزیستی. آنجا هم که هر روز یکی می آید و یکی می رود. نه مددکار ثابت است و نه هم اتاقی. نمی تواند خودش را به هیچ جایی متعلق بداند و جایی را هم از آن خود نمی داند.

در آسیب شناسی شخصیت ضداجتماعی گفته شده عوامل محیطی به ویژه خانواده سهم بسزایی در ایجاد این اختلال دارد. از این دیدگاه دو عامل است که در ایجاد این اختلال بسیار موثر است یکی بی توجهی شدید و مزمن از سوی اطرافیان به فرد و دیگری عدم آموزش صحیح رفتار اجتماعی. فقر شدید، جدایی از خانواده و رشد تکامل شخصیت بدون وجود پدر یا مادر و یا حضور در خانواده های آسیب دیده و نابهنجار عوامل زیربنایی دیگری است که ایجادکننده این اختلال است.

ماندانا آرزوهای بلند و دور دارد؛ «یک نفر پیدا شود هزینه عمل زیبایی دستم را بدهد. فقط آن موقع می توانم قول بدهم که دیگر آسیبی به خودم وارد نمی کنم. این دستی که الان دارم فقط به درد دوباره تیغ زدن می خورد». از نزدیک بودنش با یکی از دختران جمع سر بسته چیزهایی می گوید. شاید اولین دلیلی که به ذهن می آید، این رفتار را نتیجه آسیب دیدگی دختران فراری بداند و نوعی هرج ومرج و سبک زندگی بیمارگونه. اما وقتی در نهایت می بینی که همه آنها زمانی که در جامعه هستند دیگر با دختران ارتباط نمی گیرند می فهمی انتخاب شان از سر ناچاری و تنهایی است. وقتی بیرون از اینجا هستند از هم دور می شوند. یکی لباس پسرانه می پوشد و به دنبال کار می گردد و برای آن دیگری خرج می کند.

البته شدیداً هم مراقب رفتارهای دختر است. با چه کسی حرف می زند؟ کجا می رود؟… و فکر می کنی وقتی دختری می آموزد که رفتاری این چنین با دختر دیگری داشته باشد، آیا باید پذیرفت که رفتارهای مردانه در خانه و جامعه ذاتی است؟ یا همه ما در اثر آموزش، نقش های مان را پذیرفته ایم و اتفاقاً با تکرار آن رفتارها باعث بازتولیدش می شویم؟

دختر باردار جمع، معروف است به میترا پسر. که ۹ بار به جرم تیپ پسرانه داشتن و کار پسرانه کردن به زندان افتاده است. ۷ بار رجایی شهر و ۲ بار اوین. حرفه اش صافکاری و نقاشی ماشین است و وقتی صاحب کار، متوجه دختر بودن او شد مجبور به فرار می شود. بعد از دوستی با یک پسر، باردار به اینجا می آید.

از زندگی اش که می پرسم می گوید وقتی پدرش دوستان خود را به خانه آورد تا مادر، خرج هروئین او را در بیاورد، ۹ ساله بوده و از فردای آن شبً سیاه دیگر مادر را ندیده است. فقط از دیگران قصه عشق مادر را شنیده بود به پدر، که به خاطر ازدواج با او چقدر جنگیده بود و… در آخر مادر رفت و دو سال بعد پدر از میترای ۱۱ ساله می خواهد که کار ناتمام همسرش را تمام کند و خاطرش آمده بود که مادر بعد از این خواسته پدر رفته بود و حالا نوبت او است که مسوول تهیه هروئین پدر نشود، مدتی در خانه دوستان و فامیل می چرخد و وقتی که ناچار از بی مکانی با سه پسر، شب را در یک پیکان سر می کند از دختر بودن خود پشیمان می شود… لباس پسرانه می پوشد و با شاگرد ساندویچی کار خود را شروع می کند.

هر بار که صاحب کار، متوجه دختر بودن او می شود یا به زندان می افتد یا از ترس حمله و تجاوز فرار را بر قرار ترجیح می دهد… و تو فکر می کنی هنجار ها و ناهنجاری های یک جامعه را چه کسی تعریف می کند؟ چگونه افراد قربانی تعاریف و ارزش گذاری های جامعه می شوند. در فرهنگ و جامعه یی، لباس پسرانه پوشیدن و مکانیک بودن می تواند یک زندگی معمولی را با خود به همراه آورد و در جامعه یی دیگر ۹ بار به زندان رفتن، رفتاری را نابهنجار می نامیم، افراد نابهنجار را تنبیه می کنیم تا درس عبرت دیگران شوند. از یک دختر مکانیک که می خواست زندگی معمولی داشته باشد بزهکاری می سازیم که به راحتی هروئین می فروشد و باردار می شود… مساله اصلی اینجا است که حتی برای نگهداشتن ارزش ها و هنجار های قرار دادی هم، به خانواده آموزش نمی دهیم که چگونه باشند و چه کنند.

میترا و ماندانا در نتیجه نداشتن یک خانواده نامتعادل به جامعه یی که می شناسیم پرت می شود و تنها کاری که جامعه برای شان می کند هر از گاهی جمع کردن آنها از خیابان است و نگهداشتن موقتی شان زیر یک سقف، باشد که دیگران آزرده نشوند. اما دختران دشت و انتظار همچنان تنها و غریبند.

سارا لقمانی
روزنامه اعتماد

RelatedPost

استفاده از این مطلب با ذکر منبع بلامانع است


۲ دیدگاه مطلب براي " خاطرات یک مددکار اجتماعی " ارسال شده است.

  1. طالبی :

    جالب بود

  2. رضوان :

    سلام، واقعاً سایت بسیار عالی و فوق العاده ای دارین جداً از صمیم قلب به شما تبریک عرض نموده و خسته نباشید عرض میکنم. مخصوصاً لوگوی سایتتون بسیار جذاب و شیکه

ارسال نظر


آخرین موضوعات