کد خبر: 4747 | تاریخ انتشار: ۱:۵۷:۲۸ - سه شنبه ۳۱ مرد ۱۳۹۱ | ۱ نظر | |

زلزله ورزقان به سه روایت

تبریز- ضجه های مادرانه، اشک های پدرانه، جوان بود ولی غمی ناخوانده و ناخواسته در چشمانش موج می زد، وقتی کنار محمد نشستم گفت: هنوز ضجه های زنم در گوشم است.
زلزله ورزقان به سه روایت

او گفت:زنم هرچند در بیمارستان بستری است و خود شاهد جنازه فرزندنمان بوده ولی مدام سراغ بچه اش را می گیرد.

محمد با لطافت صدایی که جوانی و آرامش را با خود داشت، گفت: موقعی که زلزله آمد در شهر تبریز بودم. بلافاصله پس از زلزله ماشین گرفته و دم دمای غروب به روستایمان رسیدم. به جایی که نامش ‘چراغلو’ بود، جایی که در آن شب، چراغ روشنی نداشت و نام روستا بی مسما شده بود.

وقتی از محمد پرسیدم که زلزله را چطور دیدی و آن لحظات چه طور گذشت، گفت: وقتی من به روستا رسیدم، هنوز گرد و خاک آوارها نخوابیده بود. با دیدن تخریب همه منازل کاهگلی تازه متوجه عمق خسارت زلزله شدم. در آن لحظات 11 تن از اعضای خانواده ام زیر آوار بودند.

او در توصیف نخستین لحظات مواجهه با آثار زلزله گفت: پس از زلزله از میان 11 عضو خانواده ام، تنها زنم توانسته بود خود را از زیر آوار بیرون بکشد و با تن زخمی برای نجات فرزندمان که آخرین ناله های خود را سر می داده، آنقدر با دستان خود آوار را کنده بود که یک بند از انگشتان هر دو دستش به طور کامل ساییده شده و به استخوان رسیده بود.

او با آهی که از ته دل کشید، ادامه داد: هیچ کس در آن لحظات عشق و تلاش مادرانه زنم را برای نجات فرزندمان ندید ولی ضجه های او را همه روستاییانی که در حال نجات عزیزان خود در روستا بودند، شنیدند.

وی ادامه داد: من وقتی همسرم را به بیمارستان رساندم و بی تابی همسرم را در سوگ فرزندمان دیدم، گریه کردم و حالا پس از یک هفته دستان و انگشتان زخمی، تنها یادگاری مادر فرزندانم است.

محمد در ادامه از تلاش بی وقفه خود برای نجات اعضای خانواده اش گفت و ادامه داد: من در آن لحظات که همه روستاییان نجات یافته به فکر اعضای خانواده خود بودند، تنهایی را احساس کردم ولی با تلاش توانستم هشت تن از اعضای خانواده ام را زنده از زیر آوار بیرون بیاورم ولی متاسفانه دو تن از آنها به علت تاخیر در آواربرداری چند ساعت بعد جان باختند و سه تن نیز در اولین لحظات جان باخته بودند.

او روایت کرد که در مجموع پنج تن از اعضای خانواده اش را در این زلزله از دست داده و شش نفر از آنها نیز به علت شدت جراحات هم اکنون در بیمارستان بستری هستند.

من بدون این که سوالی بپرسم، منتظر شنیدن ادامه صحبت های محمد ماندم و او، مستاصل بودن خود در آن لحظات را سخت ترین لحظات زندگی اش خواند و ادامه داد: با شش نفر مجروح و پنج عضو خانواده جان باخته نمی دانستم چه کار باید بکنم، زخمی ها را چطور به بیمارستان برسانم و جنازه عزیزان از دست رفته را چگونه کفن و دفن کنم.

محمد ادامه ماجرا را این گونه تشریح کرد: فردای روز زلزله اهالی روستا عزیزانی را که چراغ زندگی شان خاموش شده بود، با جسم و دلی رنجور و مجروح به خاک سپردند و در حال انتقال مجروحان به بیمارستان بودند که امدادگران رسیدند.

محمد وقتی به این جای قصه زندگی یک هفته قبل خود رسید، به جای گریه برای عزیزان از دست رفته اش کمی مکث کرد. شاید هنوز وقوع این حادثه تلخ را باور نداشت و گریه من را نیز که بغل دستش نشسته بودم، ندید. ولی با روایت اش داغی بر دل من کاشت که به این زودی ها فراموش نخواهد شد.

روایت محمد وقتی شنیدنی تر شد که او در بیان کمک های بی دریغ مردم و هموطنانی که از گوشه گوشه خطه آذربایجان و حتی تهران به کمکشان شتافته بودند، اشک بر چشمانش جاری شد و این همه محبت و همنوع دوستی را با زبان و بیانی ساده ستود.

محمد گفت هنوز باور ندارم که هموطنانی که نمی شناسمشان به کمک ما شتافته اند و هر کس هر چه در توان دارد، مرهمی بر درد مصیبت دیدگان زلزله می گذارد.

محمد نیاز اصلی مردم زلزله زده را تامین مایحتاج زندگی پس از احیای دوباره حیات در روستایشان عنوان کرد و اظهارکرد: این ایام و کمک های مردمی به زودی تمام خواهد شد و من نمی دانم چه گونه با بی پولی و درآمد ناچیز زندگی روستایی باید زندگی دوباره ای را برای خود مهیا کنم.

وقتی مبلغی از پولی را که مردم نوعدوست شهرمان در اختیار ما قرار داده در دستانش می گذارم ، دستم را پس می زند ولی وقتی با اصرار من رو به رو می شود و اعلام می کنم که امانتدار این پولها برای تحویل به زلزله زدگان هستم، با اکراه قبول می کند.

محمد که قناعت و مناعت طبع در رفتارش عیان است، می گوید: کاش زلزله ای در کار نبود و من با همه کسانی که به ما کمک کرده اند، در شرایط بهتری مواجه می شدم.

*** جای خالی قصه های مادر بزرگ ***

لیلا کودکی 10 ساله به نظر می رسد ولی اثری از شیطنت کودکانه و خنده دخترانه در چهره او نیست. دستم را می گیرد و درست به جایی می برد که همدم شبهای سرد پاییز و زمستانش در آنجا جان باخته است. با دستان کودکانه اش جایی را به ما نشان می دهد که مادر بزرگش در آنجا با چشمانی بسته از زیر آوار بیرون آورده شده است.

لیلا مادر بزرگ را عزیرترین کس خود و خود را عزیرترین نوه مادر بزرگ خوانده و می گوید: همیشه برایم قصه می گفت ولی نمی دانم دیگر چه کسی برایم قصه خواهد گفت.

او هنگام نشان دادن خرابی خانه کاهگلی شان وقتی با کتاب درسی خود مواجه می شود، کتاب خاک گرفته را سریع به من نشان می دهد و می گوید: چهارم دبستان بودم و با معدل 20 قبول شدم. انگار می خواهد با عوض کردن بحث کمی از آن فضا دور شود.

وقتی بی اختیار اشک از چشانم سرازیر می شود، رو به من کرده و می گوید: مگر شما هم کسی را در زلزله از دست داده اید که این گونه گریه می کنید؟

موقع خداحافظی از لیلا می پرسم عروسک می خواهی تا برایت بیاورم؟ خطاب به من می گوید: من دیگر بچه نیستم با عروسک بازی کنم و مثل تو گریه کنم.

*** کاش جای دخترم بودم ***

سلام من را با ‘علیکم السلام’ کم رمقی جواب می دهد و بدون مقدمه روایت قصه زندگی اش را از سر می گیرد و رو به من می گوید: بی یار و یاور ماندن و تنها شدن خیلی سخت است.

عمو رسول در جواب این سوال که مگر همه اعضای خانواده ات را در زلزله از دست داده ای؟ با کشیدن آه ممتد ادامه می دهد: زنم چند سال قبل مرا تنها گذاشت و به رحمت خدا رفت و امیدم و همدمم در زندگی تنها دخترم بود که در این زلزله در آستانه جوانی از دست دادم.

او که حالا اشک در چشمانش جمع شده ادامه می دهد: در زندگی تنها یک دختر داشتم که همه زندگی ام بود و به اندازه چندین دختر و پسر نداشته ام دوستش داشتم ولی زلزله او را از من گرفت.

عمو رسول پیرتر از آن است که به او میانسال بگوییم. سن و سالش را نمی پرسم ولی می دانم کار کشاورزی روستایی چه به روزگارش آورده که این چنین خمیده و پیر شده است. دستان پینه بسته اش راوی سالها تلاش مردی است که برای خانواده زحمت کشیده و اکنون تنها در سایه دیواری فروریخته از زلزله به فکر فرو رفته است.

وقتی از عمو رسول می پرسم که موقع زلزله کجا بودی؟ می گوید: من تازه از سر مرزعه به خانه آمده بودم و در حال آب دادن احشام در کنار چشمه نزدیک رودخانه بودم که زلزله آمد. البته قبل از زلزله همه احشام سر و صدای عجیبی می کردند که آن سر و صدای دسته جمعی در آن موقع از روز کمی غیرطبیعی بود.

وی در تشریح لحظات نخست زلزله می گوید: پس از زلزله بلافاصله در میان گرد و غبار و آوار ریخته بر کوچه های روستا به سختی خود را به محل منزل خود رساندم ولی اثری از منزل ندیدم و با تلی از خاک رو به رو شدم. به هزار زحمت آوار را کنار زدم ولی با جسد دختر جوان و تنها همدم زندگی ام که در تدارک افطاری بود ، رو به رو شدم.

عمو رسول ازدواج دخترش را آخرین آرزوی زندگی خود قبل از زلزله عنوان کرده و می گوید: من دیگر پیر شده و به سالهای آخر حیات خود رسیده ام ولی کاش به جای دخترم بودم و او هم اکنون به جای من زنده بود، آخه او جوان بود و برای زندگی آرزوها داشت.

بغض عمو رسول دیگر نمی گذارد که او به صحبتهای خود ادامه دهد و بی وقفه گریه کرده و اشکهای خود را با پارچه ای رنگی منقوش به گلهای شاد و رنگارنگ پاک کرده و می گوید: تنها این روسری دخترم که هنگام فرو ریختن آوار بر سر داشت، می تواند اشکهایم را پاک کند و من بوی دخترم را از روسری او استشمام می کنم و اشک چشمانم را تنها با آن پاک می کنم چرا که او نیز چند روز قبل در سالگرد فوت همسرم، بر سر مزار مادر ، اشک چشمانش را با این روسری پاک کرد.

این روزها که تب و تاب زلزله به تدریج جای خود را به ادامه حیات و سامان دادن زندگی توسط بازماندگان داده، گفتگو و همدردی با بازماندگان و آسیب دیدگان ضروری تر از هر چیزی به نظر می رسد.

خوشبختانه موقعی که در میان زلزله زدگان سه روستای شهرستان ورزقان حضور داشتیم، گروه های مددکاری و مشاوره روانشناسی بهزیستی و هلال احمر در منطقه حاضر شده و با انجام مصاحبه ها و گفتگوهای تخصصی و علمی در حال بازگرداندن زلزله زدگان به جریان عادی زندگی بودند.

عصر روز شنبه 21 مردادماه جاری دو زمین لرزه به بزرگی 6.2 و شش درجه در مقیاس امواج درونی زمین ریشتر شهرستان‌های اهر ، ورزقان و هریس در آذربایجان شرقی را لرزاند.

این سه شهرستان به ترتیب با 150 و 50 و 62 هزار نفر جمعیت در 116، 97 و 110 کیلومتری شمال شرقی تبریز مرکز استان قرار دارند.

گزارش از: حسن فاخری

استفاده از این مطلب با ذکر منبع بلامانع است
کلمات کلیدی این خبر:


۱ دیدگاه مطلب براي " زلزله ورزقان به سه روایت " ارسال شده است.

  1. هموطنان آذربایجانی مصیبت دیده ام من و خانواده مددکاری اجتماعی دانشگاه آزاد اسلامی خمینی شهرشریک غم شما هستیم و آرزوی علو درجات برای مرحومین شما را داریم. آنها به واقع از پاکان بودند چرا که احتمالا با زبان روزه دنیا را ترک گفتند و کودکان از دست رفته هم که فرشتگان خدایند. جای آنها در ایران بزرگ ما خالیست .

ارسال نظر


آخرین موضوعات