کد خبر: 833 | تاریخ انتشار: ۱۰:۴۵:۲۱ - یکشنبه ۱۸ دی ۱۳۹۰ | بدون نظر | |

دنیا دنیا امید… !

عید زیبا بود و امید عیدی گرفتن، خرداد زیبا بود و امید سه ماه تعطیلی، پاییز زیبا بود و امید دیدن دوباره همکلاسیها، این سال دیگه میریم راهنمایی.

دو سال دیگه میریم دبیرستان. یکسال دیگه دیپلم.. ، و مدام این جمله روی زبونمون بود. وقتی بزرگ شدم. وقتی بزرگ شدم. با هر نوبرانه چشمها رو میببستیم و آروز میکردیم. چقدر آرزو داشتیم … ، دنیا دنیا امید.. ، روزی که نوبرانه زردآلو بود و چشمها رو بستم و خواستم در دل آرزویی کنم و هیچ چیز از دل به زبان نیامد و فهمیدم بزرگ شدم. چشم رو باز کردم و نوبرانه زرد آلو در دستم و من بی‌آرزو. چقدر بزرگ شدن درد آور بود. بزرگ شدیم و هیچ نشد…، حالا از مهر تا خرداد هر روز مثل دیروز و از خرداد تا مهر امروز مثل دیروز. هر سال که گذشت هیجان ها کم تر و کم تر شد. سالها تکراری تر…، کار و کار و کار برای هیچ..، آرزو ها حسرت شد و ماند و بیمهایی که داشتیم که روزمرگی رو دچار نشیم شد زندگی و فهمیدیم که زندگی چیزی نیست جز همانی که بزرگترها داشتن و مامی‌ترسیدیم از دچار شدن بهش..، آخرین بزنگاه بود بزرگ شدن..، دیگه می‌تونستیم از خیابان‌ها رد بشیم. ردشدیم بارها و بارها و بی پناه..، خوشا روزهایی که نمی‌توانستیم و دستهایمان را به دست بزرگ و نرم پدرمیدادیم و طعم تکیه‌گاه را می‌چشیدیم..، بزرگ شدیم و همه شبها به تنهایی گذشت و خوشا شبهایی که بهانه مریضی و ترس به تختخواب بزرگ و نرم پدر و مادر میلغزیدیم و خوش میخوابیدیم.
بزرگ شدیم و دستها به جیب رفت و روبروی دستگاه بی حس و سرد عابر بانک پول می‌گیریم و چه کیفی داشت ده تومانی و پنجاه تومانی‌هایی که از دست پدر میگرفتیم با لبخند.
دیگه نه امیدی به سال دیگه.نه به خرداد ونه به مهر.
تا بچه هستیم بزرگ شدن چه امید شیرینی است و بزرگ که میشویم بچگی حسرتی بزرگ

استفاده از این مطلب با ذکر منبع بلامانع است

ارسال نظر


آخرین موضوعات